|
سما
دل های مردم گریزان است به کسی روی آورند که خوشرو یی کند. امام علی
|
ساده و صریح بگم :
فردا (۸ بهمن) تولدمه .......... پس تولدم مبارک.....
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 16:26 ] [ احمدی ]
[ ]
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر. پرسیدند: چه کسی؟ بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشههای خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت. گفتم: آخه من پول خرد ندارم! گفت: برای خودت! بخشیدمش! سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت. گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش میبخشی؟! پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم میبخشم. به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را میگوید؟! بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته … یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛ از او پرسیدم: منو میشناسی؟ گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون. گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟ گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود. گفتم: حالا میدونی چه کارت دارم؟ میخواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم. جوان پرسید: چطوری؟ گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت میدهم. (خود بیلگیتس میگوید این جوان وقتی صحبت میکرد مرتب میخندید) جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟ گفتم: هرچی که بخواهی! اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟ بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام دادهام، به اندازه تمام آنها به تو میبخشم. جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی! گفتم: یعنی چی؟ نمیتوانم یا نمیخواهم؟ گفت: میخواهی اما نمیتونی جبران کنی. پرسیدم: چرا نمیتوانم جبران کنم؟ جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه. اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! بیل گیتس میگوید: همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست. [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 10:28 ] [ احمدی ]
[ ]
بصیرت آن است که مردم بفهمند که شمری که سر حسین(ع) را برید، همان جانباز جنگ صفین است. مقام معظم رهبری
۹ دی، روز بصیرت گرامی باد [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 21:47 ] [ احمدی ]
[ ]
به این لینک http://www.drawastickman.com/ سر بزنید.
آدمکی بکشید، او شروع به حرکت خواهد کرد و سپس ماجراهایی که با کمک شما برایش اتفاق می افتد. حتما برای شما جذاب خواهد بود.
[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 10:14 ] [ احمدی ]
[ ]
پیر زن بود و کمی راه رفتن هم برایش مشکل. در دو ایستگاه مانده تا حرم مطهر پیدایش شد، با نایلون بزرگی که محتوی چسب نواری و اسکاج در دو یا سه مدل بود با آه و ناله های زیاد. اینکه فرزندم سرطانی است و خرج زیادی دارد . می گفت که یکی از فرزندانش هم شهید است . شوهر هم ندارد. خانه هم ندارد. کمیته (احیانا منظورش کمیته امداد امام خمینی) به او یک میلیون پول داده تا خانه ای برای خود تهیه کند . و خودش اظهار می کرد مگر می شود با این مقدار پول خانه ای تهیه کرد؟؟؟؟ جالب اینجاست که زیاد از امام سجاد مایه می ذاشت . اینکه تورو خدا بخرید . ثواب این خرید به امام سجاد برسد و از این قبیل .... خانمی که از او خرید کرد انگار باورش شد که این خانم راست می گوید .حق هم داشت، راستش را بخواهید پیر زن فروشنده ی مترو خوب نقشش را ایفا کرده بود . خانمه از او آدرس و یا شماره ای خواست تا بتواند بیشتر کمکش کند . اما این پیرزن می گفت که خانه ندارد و یک بنده خدایی به او جا داده . خانمه هی اصرار دارد که شماره ای از او بگیرد و به او می گوید که شماره ی خانه ایی که در آن هستی را بده و اینجا پیرزن می گوید که صاحب خونه راضی نیست تا شماره اش را بدهد!!!!!!!! دلسوزیشان گل می کند و از این پیرزن خرید می کنند .(راستش حس دلسوزی من هم داشت کم کم به غلیان در می آمد که جلویش را گرفتم ) تا اینکه رسیدیم به ایستگاه حرم . همینکه پیاده شدم چیز جالبی دیدم . همین خانمی که چند دقیقه پیش می گفت که من تلفن ندارم داشت با موبایلش صحبت می کرد . راست است که می گویند دروغگو کم حافظه است . و جالب اینجاست که این پیرزن انگار اصلا بهشت زهرا نیامده بود. از فردی راه بهشت زهرا را پرسید ....(حتما از یکی هم قبر پسر شهیدش را می پرسید دیگر؟؟؟؟؟؟؟) نکته ی من این است که چرا وجود همچین افراد باید سبب شود که افرادی که قصد کمک دارند نتوانند افراد نیازمند واقعی را از غیر واقعی تشخیص دهند. تا به کی باید از حس دلسوزی و اعتماد مردم سوء استفاده شود؟؟؟ این را هم خدا داند و بس ... یاحق
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 16:55 ] [ احمدی ]
[ ]
نزدیکترین حس به من تو این روزای زیبا و یا شاید کمی تا قسمتی دلگیر پاییزی دلتنگیه... روزا رو می شمارم اما ..... غربت ، فراق، درد و رنج، تحمل، صبوری، عطش و... واژه ها و مفاهیمی است که زیباتر از همیشه در این ماه(محرم) معنا پیدا می کند. التماس دعا .....
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 10:12 ] [ احمدی ]
[ ]
تصمیم بگیریم استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر در بازی
زندگی اگر عوض نشویم ،تعویض می شویم .
دکتر شریعتی [ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 20:28 ] [ احمدی ]
[ ]
گاهی اوقات قدر و ارزش بعضی چیزا در نداشتن شونه که دونسته میشه... این نکته ای بود که امروز بیشتر به اهمیت اون پی بردم .
[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 23:33 ] [ احمدی ]
[ ]
لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟! لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟ لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟! لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بیخیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهنپارهی برقی است یا نه ؟! لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟! لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی میشود یا نه ؟! و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت ...؟! زیبائی، در فراتر رفتن از روزمرگیهاست... [ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 18:52 ] [ احمدی ]
[ ]
[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 23:43 ] [ احمدی ]
[ ]
يك مسئله هم مسئلهى مقالات علمى است. خوشبختانه مقالات از لحاظ كمّى، و در مواردى از لحاظ كيفى، پيشرفت خيلى خوبى داشته؛ منتها يك نكتهى مهمى وجود دارد كه من چند بار تا حالا مطرح كردم و خوشبختانه ديدم امروز هم در حرفهاى بعضى از دوستان همين نكته تكرار ميشود، و آن اين است كه توليد مقاله هدف نيست. اولاً كيفيت مقاله مهم است. از اين مهمتر، جهت مقاله است؛ اين مقاله را براى چه مينويسيم؟ اين افزايش تعداد مقالات بايد خودش را در بازار كار ما و توليد ما و زندگى واقعى ما نشان بدهد. مقاله بايد بر طبق نياز كشور نوشته بشود؛ اين خيلى مهم است. بنابراين هم مسئلهى كيفيت مقالههاست كه مهم است، هم اينكه مقاله بايد براى رفع يك نيازى در كشور تهيه بشود. مقاله اگر به نفع كشور است، به نفع يك جهتى است، به هر شكلى باشد، خوب است؛ اما صرف اينكه يك مقالهاى نوشته بشود، اين هدف نيست. رشد ميزان مقاله، هدف نيست؛ در صنايع و در بازار بايد خودش را نشان بدهد. [ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 21:19 ] [ احمدی ]
[ ]
|
|||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||